تبليغاتX
:: زیبــــاتــریــن شکـــیـــب ::  

«زیبــــاتــریــن شکـــیـــب»



http://feeds2.feedburner.com/http/zibatarinshakibblogfacom

یا الله.

پيچيد بوي پيرهن اش درباد ، باران گرفت ، خاک معطر شد باران گرفت ، پلک زمين خنديد ( لبخند بين اشک شناور شد (پيراهني که بوي رسيدن داشت آبي تر از تموج هر دريا در امتداد رد قدم هايش صحرا دچار خلسه ي بندر شد خنديد ، عطر سيب شکفت و بعد گل ها ي بهت آينه روئيدند آيينه شاعرانه دهان وا کرد تصوير عشق چند برابر شد
  »
والشمس » از نگاه بليغ اش ريخت ، تکثير شد به نيت او خورشيد
خورشيد ها به سجده که افتادند هر سجده گاه چشمه ي « کوثر »شد پلکي زد آسمان به زمين افتاد چرخيد حول آبي چشمان اش برگشت از غروب کبوتر بعد پرواز رو به اوج مقرر شد پيچيده بوي پيراهنش در باد در کوچه هاي شهر راه افتاد دنبال او دويد نگاه عشق ، از شوق چشم پنجره ها تر شد حسي غريب داد به اهل شهر لبخند آشنا و نگاه او حسي شبيه شادي آهوها تا عاشقي به شهر مقدر شد کنعان اگر چه نيست ولي اين خاک فيروزه کاري است براي او يوسف اگر چه نيست ولي با او چشمان پير عشق منور شد خورشيد مي نشست به ارامي بر روي گنبدي که طلا کاري ست بر روي شانه هاي افق انگار خورشيد عاشقانه کبوتر شد



وقتی روز شهادت ِ امام رضا (ع) به دنیا اومدم، اسم ِ مادر ِ گرامی امام رئوف رو گذاشتن روی من!(که قطعاً اگر پسر میبودم اسمم "رضا" بود!)

و امروز... بعد از بیست و اندی سال...

روز ولادتِ امام رضا (ع) ، مصادف شده با روز  تولد ِ من!

داستان ِ عجیبی ه که گفتنش اینجا مناسب نیست...اینکه من تا قبل از امسال فکر می کردم هفتم آبان تولدمه...اما امسال فهمیدم هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت تولد ِ من هم هست!!

بگذریم!

هفته ی گذشته، پابوس ِ آقا بودیم!

از اونجایی که یه کم عجولم، همش توی نظرم بود که به این بهونه که امسال تولدم با میلاد ِ امام رضا (ع) تو یه روز شده، عیدی بگیرم!

و باز هم از اونجایی که امام رضا (ع) واقعا ً رئوف ه ،یه هدیه ی قشنگ بهم دادن!

و اون افتخار ِ خادمی در حرم شون بود...

بهترین و زیباترین و معنوی ترین هدیه ی عمرم بود...بهترین لحظاتم ، همون چند ساعتی بود که در حرم ِ  آقا خادم بودم...

رفته بودم بابت اجابت ِ امری ازشون تشکر کنم...شرمنده بودم، شرمنده تر شدم...

میلاد ِ خواهرشون رو مشهد بودم، و ان شاءلله میلاد ِ خودشون رو قم خواهم بود...

پیشاپیش عیدتون مبارک

ازشون بخواین که میدن...


حاج محمود : و احساس کبوتر بودنم را تازه فهمیدم...

توی پرانتز:
زمزمه ی هر روزم توی این سفر این شعر بود:
درد بده، دوا بده... قلب ِ منو جلا بده، هر چی میخوای ازم بگیر
                 فقط یه کربلا بده...
و من باز دوباره دیوانه ات شده ام، حسین جان...


+نوشته شده درچهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:14 توسط یا زینب کبری (س) |