بسم رب الشهدا
اروند کنار....هویزه....شلمچه....چزابه.....جزیره مینو.....طلائیه.....و بالاخره شرحانی...

به اروند کنار میروی به اب که نگاه میکنی اشکت جاری میشود .چون راوی می گوید چه رزمنده هایی که کنار این اب با لب تشنه شهید شدند....![]()
به هویزه میروی ...شهید علم الهدی انجاست و البته همراه با بسیاری از رفقایش..... راوی تعریف میکند و می گوید که اینجا را بچه ها با چنگ ودندان نگه داشتند... میگوید عراقی ها اینجا به جنازه های شهدا هم رحم نکردند و با تانک روی انها می رفتند......وتو گریه می کنی ...
(موقعی که مسئولین داشتند بچه ها رو جمع می کردند که بریم منطقه بعدی برای آخرین بار رفتم سر مزار شهید علم الهدی ...کمی درد دل و ... و بعد صدای زیبای یک نفر که زیارت ناحیه مقدسه رو میخوند ...و چه زیبا سلام میداد ...گریه امانم را بریده بود...)![]()
السلام علی الشفاه الذابلات
السلام علی من بکته ملائکه السما
السلام علی الحسین الذی ...
به شلمچه میروی ...چند شهید انجاست . انها را زیارت میکنی و راه می افتی می روی گوشه ای می نشینی و فکر می کنی که چه عزیزانی را اینجا از دست دادیم .. ![]()
بچه ها توی آفتاب داغ می نشینند روی خاک و راوی خاطرات زیادی را برایمان بازگو می کند.
راوی سنگر حاج حسین (شهید خرازی) را هم نشانمان داد!![]()
به چزابه می روی افتاب به شدت داغ است ولی تو با عشق راه می روی و اصلا هیچ نمی گویی .
کنارت دیواره های سبزی از نی می بینی . انجا هم چند شهید هست انها را هم زیارت میکنی . و به این فکری که رزمنده ها چطوری تو این افتاب داغ می جنگیدند.....و ما چطور شرمنده انها شده ایم..... ![]()
(به یاد می آورم عموی ۱۷ ساله ام جنازه اش چندین سال در این منطقه جا مانده بوده است...)![]()
از نی زارهای آن جا چند تا کندم و قلم خوشنویسی درست کردم برای خطاطی!![]()
به جزیره مینو می روی انجا خیلی عجیب است
و غربتی انجا را فرا گرفته است به خصوص وقتی راوی می گوید همه ده دقیقه فقط با سکوت راه بیایند و فرض کنند که الان نفر جلویی می رود روی مین!!![]()
داری به طلائیه که میروی هنوز نرسیده اشکت جاری می شود ...
می گویند انجا واقعا قسمتی از حرم اقا ابالفضل علیهالسلام است . راوی می گوید انجا دست حاج حسین خرازی قطع شده ...اینجا سر حاج همت قطع شده است .او که حسینی وار زیست و حسینی وار شهید شد....می گوید طلائیه واقعا طلائیه است ... اینجا فقط گریه است و اشک ...اصلا دلت نمی خواهد از انجا بروی...
و بالاخره به شرحانی می رسی . جایی که کمتر از ان گفته اند ولی انجا واقعا عشق است و عشق...
می گویند اینجا نزدیکترین جا به کربلاست ..
.داد و گریه همه بلند می شود
راوی بغض گلویش رو میگیره و نمی تواند درست صحبت کند فقط میگه تموم شد اینجا اخرین جاییه که اومدین ...
و تو اشکت سرازیر می شود
وقتی فکر می کنی که باید از شهدا دل بکنی و بری دوباره بین مردم و ....![]()
راوی کمی گریه می کند
و بعد می گوید تا اینجا براتون از شهدا گفتم و عملیات ها ولی حالا می خوام حرف دل خودم رو بگم....با بغض و اشک می گه بچه ها کجایید دوستان من کجایید عزیزانم .....حاج مصطفی . رضا . رسول . علی .... کجایید بیاین اینا اومدن شمارو ببینند کجایید مگه قرار نبود با هم بریم کربلا مگه قرار نبود هر جا رفتیم با هم باشیم... مگه ما با هم عقد اخوت نخونده بودیم.... پس حالا چرا نیستید چرا فقط منو تنها گذاشتین ...![]()
خیلی گریه می کنی
دیگه اینجا نی شه اروم گریه کرد با داد و فریاد گریه می کنی انگار همه غم های عالم رو اینجا گذاشته اند ....
راوی می گه 17 تا شهید پیدا کرده ایم که هنوز نبرده ایمشون الان توی معراجن (جایی که شهدای تفحص شده را می گذارند) کی جرات داره بره اونجا؟باچه رویی بریم ؟ بریم چی بگیم؟ بریم بگیم چطوری جواب خون هایی ریختن رو داریم می دیم؟...![]()
. خلاصه بچه ها کم کم رفتند تو وصدای گریه دشت رو فرا گرفته بود یکی خودش رو می اندازه بیرون و می گه امان از دل زینب ... یکی از شدت گریه نفسش بالا نمی یاد ... یکی غش کرده ...
و تو هنوز جرات نکرده ای بروی داخل . انگار عظمتشان تو را فرا گرفته بلند می شوی دو رکعت نماز می خوانی و با پای برهنه و با فرستادن صلوات در حالی که اشک هایت بی اختیار می ریزند می روی داخل....![]()
چه نوری چه عظمتی چه شکوهی!![]()
باجون و دل احساس می کنی که شهیدان زنده اند .... و همین طور گریه می کنی و اشک می ریزی... و چفیه و تسبیحت رو می دی که برات تبرکشون کنن...![]()

همچنان با اشک می ایی بیرون می بینی هر کسی یه جا نشسته و داره گریه می کنه و تو هم سر تکون می دی و گریه می کنی...![]()
تا اینکه مسئو لین با هزار درد سر بچه ها رو جمع می کنن ولی هیچ کسی نمی تونه دل بکنه ... بهتون می گن خداحافظی نکنین تا ایشالا به زودی زود دوباره بیاین ... ![]()
توی راه هم هنوز گریه ات بند نمی اید ...![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مختصری از خاطراتم در سفر به مناطق عملیاتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و این بار توفیق رفتن به این سفر نصیبم نشد...![]()
![]()
اگه مرغ دلتون هوایی شد منو یادتون نره![]()
التماس دعا

