تبليغاتX
زیبــــاتــریــن شکـــیـــب - اسوه صبر زینب

 

 

 

زیبــــاتــریــن شکـــیـــب


اسوه صبر زینب

بسم رب الزینب (س)

اسوه صبر

پیچیده شده بودی در قنداقه سپید و معطر.

همه گرداگردت حلقه زده بودند و با اشتیاق به چشمان سیاه و پیشانی بلند و گونه های مخملی ات نگاه می کردند، اما تو گریه میکردی .

 گریه میکردی و قرار نداشتی!. دست به دستت میکردند،بلکه در آغوشی آرام بگیری . آرام نمی گرفتی وباز گریه می کردی. شیرت دادند. سیرابت کردند . در گهواره چوبی تکانت دادند. در آغوش گرمشان گرفتند، اما تو باز گریه می کردی!!

همه در مانده بودند که دیگر با چه آرام می شوی !

عطر گل محمدی که در فضا پیچید، جدت از در وارد شد و نگاهی بلند بالا و عمیق به تو انداخت . خواستند تو را در آغوش او بگذارند ، مگر آرام بگیری ، اما جدت لبخند پر معنایی بر لب آورد ، سری تکان داد و گفت:"حسینم (ع) را صدا بزنید و نوزاد را در آغوش او بگذارید..."

قنداقه ات را که در آغوش حسین (ع) گذاشتند ، گریه ات فرو کش کرد! دست و پا زدی و به روی برادر خندیدی. همه شگفت زده به تو نگاه می کردند که در آغوش برادر آرام گرفته بودی. آرام...آرام...!

دیگر همه شهر به دیدن این منظره عادت کرده بودند ،به دیدن حسن(ع)وحسین(ع) که هر صبح قدم در کوچه های خاکی مدینه می گذاشتند،به قصد رفتن به نخلستان و چیدن خرما یا آوردن هیزم برای تنوز خانه یا کشیدن آب از چاه هایی که به دست پدر حفر شده بود.

و تو...

تویی که با آن پاهای کوچکت پشت آنها می دویدی و یک لحظه ، حتی برای یک لحظه، چشم از حسین (ع) بر نمی داشتی .

بزرگ شده بودی . عبدالله تو را از پدرت خواستگاری کرده بود. جوان شایسته ای بود و پدر او را شایسته دامادی اش دیده بود.با این حال شرم و حیا مانعت بود،

 اما عشقی که در دلت ریشه داشت،عمیق تر و محکم تر از آنی بود که بتوانی نادیده اش بگیری،

پس لب گشودی و گفتی که شرطی داری و باید خود به عبدالله بگویی. لبخند گرمی روی لب های پدر خانه کرد.سری تکان داد و عبدالله را فراخواند. زنگ صدایت که در فضا پیچید، دل پدر لرزید.

_ برای این ازدواج شرطی دارم .

خانه من باید به خانه برادرم-حسین (ع)- نزدیک باشد. می خواهم هر روز او را ببینم. دیگر اینکه هر گاه برادرم به سفر رفت، من هم همراهی اش کنم، زیرا طاقت دوری او را ندارم.

عبدالله سربلند کرد و چشم در چشم پدرت لبخند زد. شرطت را پذیرفتم.

...

آفتاب داغ و سوزان ظهر عاشورا کم کم به میانه آسمان می رسید. صدای چکاچک شمشیرها و شیهه چهارپایان در میان گرد و غبار میدان نبرد پیچیده بود. علی اکبر (ع) برادر زاده ات که آماده رفتن به میدان می شد؛ بر خاستی . فرزندان نوجوانت "عون و"محمد" را صدا کردی . با دست های مادرانه ، اما استوار و قاطعت، لباس رزم بر تنشان کردی تا راهی میدانشان کنی.

مولایت حسین (ع) خبردار شد و به خیمه ات شتافت.

شاید عبدالله راضی نباشد که پسرانتان را...

حرف برادر را قطع کردی . چشم در چشمان آسمانی اش دوختی و آرام گفتی:"عبدالله راضی است . او خود به من سفارش کرد اگر جنگی در گرفت، فرزندان من پیش از فرزندان برادرت به میدان روند..."

بعد سر پسرانت را به سینه فشردی و غرق بوسه کردی. دوستشان داشتی . عاشقشان بودی همه هستی ات بودند.پاره های تنت بودند ، اما وقتی پای برادرت به میان می آمد ، همه تعلق ها و دلبستگی های زمینی رنگ می باخت!

در آن نیم روز شوم، در آن ظهر وانفسا ، به قدر همه عمر شکسته شدی زینب!

وقتی افتان و خیزان،با پاهایی لرزان و قامتی خمیده، خود را به گودال قتلگاه رساندی، وقتی در میان نیزه شکسته ها و پیکر هایغرق خون به دنبال همه هست و نیستت می گشتی، عاقبت او را نه از سر و رو و محاسن مبارک، نه از انگشت و انگشتری و نه از جامه و قبایش شناختی که دیگر اثری از آنها به جا نمانده بود، اورا از عطر آسمانی اش که دنیا را برداشته بود شناختی .کنارش زانو زدی . خم شدی . سر بر سینه برادر گذاشتی و همان جا آرام گرفتی، همه گمان کردند بر بالین برادر جان دادی . گفتند زینب (س) هم تمام شد.

اما نه، تو ماندی ، استوار ماندی چون کوه، برخاستی چون طوفان؛ چون آسمان.

از بالین برادر زینبی دیگر متولد شد.

کنج خرابه و غربت کوفه و کاخ یزید ، هنوز در راه بود. نبرد هنوز تمام نشده بود. حق وحقیقت بایداز حنجر دختر علی (ع) فریاد می شد و وازه "صبر" باید با تو معنا میشد، پس صبر کردی ، صبوری کردی ، آن قدر که صبر ایوب پیامبر در برابر عظمت تسلیم و خضوعت در برابر مشیت الهی کم آورد.

و این گونه شد که تو اسوه صبر شدی در همه زمان ها و مکان ها ، تا ابدیت ، تا همیشه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تشکر از دوست عزیزم وجیهه علی اکبری

هر گاه در مانده ام ، هرگاه مصیبت دیده ام، هر گاه بی شکیب شده ام تو را به یاد آورده ام! صبوری تو

را به یاد آورده ام! تو  که با آن همه مصیبت گفتی : " ما رایت الا جمیلا..."

زینب، الحق که اسوه ی صبری! الحق که صبر ایوب نبی در مقابل صبر تو به ستوه آمد!

و عبارت "ما رایت الا جمیلا" ی تو در پاسخ به سوال آن ملعون همیشه در ذهنم هست..

همیشه برایم درس بودی زینب!

ایام فاطمیه که میشه فقط به علی (ع) فکر می کنم! به مظلومیت او و صبرش می اندیشم!

او که بعد از فاطمه (س) گفت: " نفسی علی زفراتها محبوسه یا لیتها خرجت مع الزفراتی ...."

و این جمله اش جگرم را می سوزاند..

و ایام محرم به تو می اندیشم زینب!

به تو که با آن همه عشق به  برادر داشتی  او را از تو گرفتند و از تو جدا کردند!

مصیبت پسرانت، قاسم ، علی اکبر ، علی اصغر و ابالفضلت...کم نبود!! ولی همه را فدای حسین کردی

فدای عشقت کردی ..ولی مصیبت حسینت برایت سخت تر از همه بود...و تو را شکست!

ولی نه! تو به پدرت علی (ع) رفته بودی و صبر را از او آموخته بودی .. هنوز مظلومیت پدر را به یاد

داشتی! به یاد داشتی که چگونه ولایت پدر را غاصبانه تکیه زدند و حق او را ضایع ساختند.

و پدرت چون به اسلام و مصالح مسلمین می اندیشید صبر پیشه کرد و سکوت اختیار کرد.

آری، صبر را از او الهام گرفتی و درس فداکاری را از او آموختی..

بعد از آن واقعه آرام نگرفتی! با بیان وقایع عاشورا مردم را دگرگون ساختی...و به خروش در آوردی!

و بیش از یک سال دوام نیاوردی! و همین مقدار هم بدون حسین برایت بسیار سخت بود...

درود خدا بر تو، روزی که چشم گشودی و روزی که دیده از دنیا فرو بستی و روزی که سربلند با اجداد پاکت مبعوث می شوی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"الصّبرُ مِن الایمانِ بمنزِلةِ الرَّاسِ منَ الجسدِ"

جایگاه صبر نسبت به ایمان بسان جایگاه سر است نسبت به تن.

"فَاعلَموا انَّ اللّهَ انّما یَهبّ المَنازِلَ الشَّریفَةَ لِعبادهِ بِاحتِمالِ المَکارهِ"

آگاه باشید که با تحمل سختیها خداوند جایگاه و منزلهای ارزشمندی به بندگانش ارزانی می دارد.

"المَصائبُ منََحٌ منَ اللهِ..."

دشواریها هدایایی از جانب خدا هستند.

 التماس دعا

 



به برادرم مسيح


ثبت نام در اولین لینک باکس مذهبی