تبليغاتX
زیبــــاتــریــن شکـــیـــب - دوسه کلوم درد دل با امام زمان!

 

 

 

زیبــــاتــریــن شکـــیـــب


دوسه کلوم درد دل با امام زمان!

بسم رب المهدی (عج)

...و سپیده صبح لبخند می زند و کلمات "عهد" در جانم می نشیند...

...اللهم ربّ النّور العظیم...

می نشینی ...چانه ام می لزرد و سرا پرده ی جانم به اشک آراسته می شود!

چشمانت پر از لبخند می شود..."در خانه ام همیشه به رویت باز است"...

می دانی چه بگویی که با کلماتت آلش به جانم بریزی!...

دامی بس بزرگ از تعلقات واهی...و من گرفتار این دام!

دست دراز می کنی و من تمام اندوهم را به امانت به تو می دهم!

عطر حضورت فضا را آکنده است واینک...

"که باز بر سر دلدادگیت هم عهدیم*** قسم به عشق کزین راه بر نمیگردیم"

می گویم : اگر باورم نمی کنی فقط بگذار بخواهمت...حتی اگر سخنی نگویی با دل آشفته ام!

می گویی: شیعگی فراموشت شده...در عشق در جا میزنی!

میگویم: " فهل یرحم الذلیل الّا العزیز؟!"

مرا می نگری و من چشمانی می یابم خونین از خودخواهی های من...از بی وفاییهای من!

...اما باز هم لبخند می زنی...

میگویم:

اللهم بلّغ مولانا الامام الهادی المهدی...

دوباره سکوت و دوباره نگاه!...

می گویم : یادت هست گفته بودم:

"گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا*** چشم دارم که سلامی برسانی زمنش!"

نگاهم می کنی،

می گویی:"خدا ما و شما ر ااز فتنه ها به سلامت دارد و روح یقین را به ما و شما موهبت کند و از سوءعاقبتمان پناه بخشد!"

آه چه می کنی با این قلب آشفته ام؟!...

...اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه...

و من غرق غفلتم!

اینک این من و این ندای دل شکستگی ام....

فالعفو، فالعفو، فالعفو،...سیّدی،سیّدی،سیّدی...

سکوت می کنی !...و سکوتت شرر به جانم می زند!

جوابم را بده...لب از لب بردار و ندای ملکوتی ات را در جانم بنشان...

...به خدا خسته ام ...خودت گفتی:"در خانه ام به رویت باز است"...

میدانم، نامهربانی کرده ام...اما اینک که آمده ام و لجوجانه کلون باب تو را می کوبم

یک بار دیگر نگاهم کن...

جگرم را به آتش بکش...

سر تا پایم را بسوزان...اما لب از لب بگشا!

نگاهم می کنی با هزاران هزار حرف در چشمانت:

"هل علمتم ما فعلتم بیوسف؟"

میگویم :" العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان!"

می روی اما زمزمه هایت را می شنوم:

صبر کن چشم دلت نیل شود،می آیم*******شعر من حضرت هابیل شود، می آیم

سرزمین دلتان بتکده شد پس حالا*******آسمان غرق ابابیل شود، می آیم

قول دادم که بیایم، به خدا حرفی نیست******دل به آیینه که تبدیل شود، می آیم

...نگاهم تو را بدرقه می کند که مرا به میقات طور برده ای و به یادم آوری که آلوده ام، اما تو هنوز هم در قنوت وِترت دعایم می کنی....

...با تو هم پیمان می شوم و می گویم:

"اللهم عجّل لولیک الفرج"

دوسه کلوم درد دل با امام زمان!

آقا دلتنگم دلتنگ کربلا دلتنگ مدینه ...

دلتنگ ظهورت....پس کی می آیی؟!

یادمه اولین پست وبلاگم رو در روز تولدت زدم ... و بعد از اون شاید فقط یک پست دیگر در مورد تو بود! احتمالا این پستم خیلی طولانی میشه!!

می دانم این بار هم نامردی کردم! در این مورد هم کوتاهی کردم!

چند وقته دلم بد جور هوای جمکرانت را کرده ...احساس میکنم هیچ گاه این طور برای جمکران بی قراری نکرده بودم!

شاید هم به خاطر این است که این چند وقته اشعارِ تکان دهنده ای در موردت خوندم! احادیث ...کرامات....

احساس می کنم یه کم پسرفت کرده ام! و این یعنی تو از من ناراحت شده ای! ولی... می شنوم که باز صدایم می کنی!

حدود یک ماه پیش که به طور خیلی اتفاقی اومدم جنوب اون دعای عهدایی که صبح ها بعد از نماز پخش میشد چقدر زیبا بود! وقتی راوی از شهید" ردانی پور" گفت بی اختیار در دشت چزابه میدیدم شهید ردانی پور را که صدایت میزند ...و اینکه بابا میگفت وقتی مصطفی می گفت "یا صاحب الزمان" انگار زمین و زمان با او هم ناله و هم صدا می شدند...

وای بر من ...از شهید" ردانی پور" اسم آوردم! او که خواست گمنام باشد... او که نگاهش دیوانه ام می کند!!

همیشه دوست داشتم و دارم که از او هم بنویسم آخه هر چی نباشه ایشون اون موقع که بودن به خونه ی ما هم رفت و اومد داشتن!و با بابا رفیق "جون جونی!" بودن!پس یه خورده حسابایی با هم داریم! ولی چه کنم که تا به حال توفیقش رو نداشتم!

آقا دیشب که بعد از مراسم سوگواری مادرت بی اختیار کشونده شدم به سمت گلستان شهدا و این اولین و دومین بار نبود که شهدا شرمنده ام می کردند!

انگار فقط یک لحظه که دلم برای شهدا تنگ شود نه تنها قلبم بلکه جسمم هم بی اختیار وارد این قطعه از وادی السلام می شود! ...و من در عین ناباوری خودم رو در میان شهدا می دیدم!

خیلی شلوغ بود!! اونم ساعت 12 شب!

فکر کنم چون روز فتح خرمشهر بود...همه اومده بودند با شهدا بیعت کنند! صحنه های زیبایی بود ...!

توی راه با خودم می گفتم حتما خلوته! و این بار میام سرم رو روی قبور میگذارم! شاید این طور بتونم ابراز احساسات کنم!

ولی....اونقدر نامحرم اونجا بود که من مجبورشدم از فاصله ی دو سه متری فقط با دیدن عکس زیبای شهید خرازی و شهید ردانی پور و شهید کاظمی براشون فاتحه بخونم و باهاشون حرف بزنم!

این بار هم نشد!! دیگه این بار حتی نشد دستم رو بگذارم روی قبورتون...

از همون دور اون چیزایی که به شهید خرازی باید میگفتم گفتم! وانگار شنیدم که گفتند ادامه بده!! هر چند خسته ای و شکسته!

منم بی چون و چرا گفتم : "چشم"!

پس ادامه میدم امیدوارم که کارم  ازم راضی باشین!

در گوشم با اون نوای زیبای سپیده دم های صبح  جنوب زمزمه می شود که:

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان....

و این بیت شعر که از وقتی خوندمش مجنون شدم!

آقا جون؛

اگر که شرم ظهورت حضور پست من است...

دعا نما که بمیرم چرا نمی آیی؟؟؟؟؟

.

.

.

التماس دعا

 



به برادرم مسيح


ثبت نام در اولین لینک باکس مذهبی