تبليغاتX
زیبــــاتــریــن شکـــیـــب - مدینه راز دار فاطمه (س)

 

 

 

زیبــــاتــریــن شکـــیـــب


مدینه راز دار فاطمه (س)

یا لطیف

 

السلام علیکِ ایتها الصدیقه الشهیده یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها

 

مدینه...عجب غربتی دارند بعضی واژه ها...ته دلت چه قدر بوی غم می گیرد وقتی نامشان را می شنوی...گوشه چشمانت مهمان مرواریدی می شود که سرچشمه اش دلت است!

 

مدینه...عجب غربتی دارد مدینه!

چه قدردلت بوی غم می گیرد وقتی نامش را می شنوی!چه قدر چشمانت دوست دارند برای مدینه مروارید هدیه صورتت دهند!

مدینه...نام قریبی است. پر رمز و راز!

یک دلی دارد به وسعت دریا این مدینه! چه ناگفته هایی که ته دلش پنهان نشده!

کجاست مدینه؟ می پرسد دل غریبم و تو شاید می گویی شهر سوزان مردمان ساده!

شهر نخل های پر خرما،...نه!شهر پیامبر! اما دلم نمی پذیرد تعریف ساده تو را! چه،غربتش را کجا معنی کردی تو؟

تو کجا گفتی مدینه یعنی عشق...تو کجا گفتی مدینه یعنی کوچه های بنی هاشم؟

 

...تو کجا نشانم دادی آن خانه رویایی را که مرکز همه خوبی های عالم بود؟ خانه ای کوچک ته کوچه ی عشق!

 

بگذار با خودت نجوا کنم مدینه!

بیا یک بار تاریخ را برایم مرور کن! مدینه از اول شروع کن! از آن هجرت رویایی بگو مدینه!

 

از حضور پیامبری بگو که نور و روشنایی را برایت هدیه آورد.بگو برایم که چه شاد شدی آن زمان که بین مردمانت پیوند برابری و برادری برقرار شد! بگو! باز هم از معرفت مردمانت بگو...

 

از روزگار غمت بگو مدینه! از شهدای احد...

نه کمی عقب تر! از رشادت علی در بدر برایم بگو!

راز پنهان در "لا فَتی الّا علی لا سَیف الّا ذُوالفَقار" بگو چرا فقط علی مرد مبارزه در میدان بود.

 

کمی بخند مدینه! از عشق برایم بگو! عشق علی! از حیا و شرم علی برای درخواست همدمش زهرا!

 

معنا کن برایم لبخند رضایت زهرا و خوشحالی پیامبر را!...آن عروسی ساده،آن پیوندآسمانی را برایم معنا کن مدینه!

برایت ماجرای غدیر را گفته اند؟

پس تو هم برایم بگو.بگو راز دستی که به نشانه ولایت بالا برده شد. بگو عهد کردن یعنی چه؟ برایم پایبندی به عهد را معنا کن...!

 

از روزهای بیماری پیامبر بگو. از اشک های پنهان زهرا دور از چشم بابا! و از آن رازی بگو که بابا در گوش دختر گفت وچهره ی دختر گل انداخت! بگو پیوند بابا و دختر  ناگسستنی است!بگو دختر طاقت درد بابا را ندارد!

چه شد مدینه چه شد؟ سر به زیر شدی؟

 

حتما یاد سقیفه افتادی؟ یاد نامردی، یاد بد عهدی!

 

 

حق داری مدینه! درد آور است! چه کشیدی وقتی دیدی علی را که وجودش وقف اسلام بود کنار زدند! ته دلت چه بود وقتی همسر زهرا، صاحب ذوالفقار و جانشین پیامبر را ندیدند و بشریت را از ولایت الهی محروم کردند.

می دانم . درد آورتر وقتی بود که سکوت علی را برای حفظ اسلام دیدی!...چه کشیدی تو مدینه!

 

بغض گلویت را رها کن! بگو وقتی زهرا را نامردان روزگار تحقیر کردند، وقتی فدک را غصب کردند، علی چه کشید...

 

می گویی مدینه؟

 

یاد سیلی بر گونه زهرا افتادی؟ هق هق گریه ات را می شنوم! یاد درو دیوار ...وای مدینه، چه کشید زهرا...نه!چه کشید مولا! ...

 

چه کشید در و دیوار که آه زهرا را پنهان کرد در سینه اش!

مدینه...غربت...عشق...چه سخت است بازگو کردن هجران فاطمه! میدانم مدینه! طاقت از کف ربودی! چه دل پری داری! ولی باز هم برایم بگو...

 

بگو از شب آخر زهرا ...بگو از وداع علی ...زینب...حسن...حسین...!

بگو علی طاقت دوری هم راز و هم سفرش را ندارد.بگو چه طور زهرا را قسم به همراهی داد!...برایم معنا کن اشک های فرزندان زهرا را! بگو...

 

فریاد برن که زینب بی مادر چه کند؟ فریاد بزن مدینه فریاد...

زهرا هم رفت مدینه!...دلت حتما تنگ اوست، می دانم. دلت تنگ نجواهای شبانه زهراست، می  دانم!

چه کشید مولا شب آخر!

وصیت زهرا چه مسئولیتی گذاشت بر شانه اش! بگو مدینه چطور با آن پیکر آسمانی شبانه در کوچه هایت وداع کردی؟! بگو!!

از اشک های فرو خورده فرزندان زهرا بگو...

 

مدینه تو هم دیدی حسن و حسین شب هنگام موقع تشییع جنازه ی مادر آستین هایشان را در دهانشان گذاشته بودند و وقتی از آنها پرسیدند چرا اینگونه؟ گفتند پدرمان علی گفته به این شرط می توانید دنبال جنازه ی مادر بیایید که صدا نکنید!!

مدینه!!!

از آن وقتی بگو که غم های عالم یکجا در دل علی جا شد! از آن وقتی که از شدت ناراحتی و طلب صبر از خدا دو رکعت نماز خواند! از آن وقتی که حسن و حسین روی جنازه ی مادر افتادند و علی گفت دیدم که فاطمه فرزندانش را در آغوش گرفت و به آنها مهربانی کرد! و ملائکه طاقت دیدن این صحنه ها را نداشتند!!

از زمانی بگو که علی از شدت غصه و ناراحتی سر بر مزار فاطمه گذاشت و گریست! و مقداد و سلمان و...زیر بغل هایش را گرفتند و او را آرام کردند!

مدینه می خواهی برایم بگویی ملائک چطور طاقت دیدن صحنه ی کربلا را داشتند؟

می خواهی بگویی موقعی که زینب بدن بی سر حسین را دید چه کسی به او تسلای خاطر داد و او را بلند کرد...؟

می خواهی ماجراهای کربلا را هم مرور کنی مدینه؟

نه مدینه !! نه! دیگر تاب شنیدن ندارم!

ولی مدینه دیدی ؟!! دیدی چطور جواب زحمات پیامبر را دادند؟ دیدی چطور به وصایای پیامبرو حدیث ثقلین عمل کردند؟

 

ساکت شدی ؟ خسته ای مدینه؟ دلت را آتش زدم؟ سوزاندم؟

تاریخ است اینها همه و من مانده ام تو چطور این همه درد و غم و رنج را در سینه ات پنهان کردی!

چه صبری داری تو! و...چه حسادتی می کنم من به تو!

که تو آگاهی از قبر زهرا و من....خوش به حالت! چه لیاقتی! عجب رازی در سینه داری!

 

می مانم تا مهدی بیاید و بگوید نشان زهرا را...

 

ای بی نشانه ای که خدا را نشانه ای***هر سو نشان توست، ولی بی نشانه ای

 

زهرای پاک،ای غم زیبای دلنشین. . .***تو خواندنی ترین غزل جاودانه ای!

التماس دعا



به برادرم مسيح


ثبت نام در اولین لینک باکس مذهبی