یا لطیف
توی سفرمشهد با هم آشنا شده بودیم! دوسالی از من بزرگتر بود!
با اینکه اولین روز آشناییمون بود ولی خیلی صمیمی و راحت بودیم انگار سالهاست رفیقیم!
گفت پدرش جانباز متوفی ست! خیلی متاثر شدم...
گفتم با شماها هم مثل فزرند شهیدا رفتار می کنن دیگه؟ نگاهی کرد و گفت: نه!!
زمان جنگ بابای من خونه مون رو که توی چهارباغ بود فروخت و ما رو فرستاد شهرستان که خیالش از جانب خانواده ش یه کم راحت باشه و خودش رفت جبهه...!
یادمه بابا که میخواست بره جبهه می گفتم بابا ایندفعه نمی گذارم بری! اصلا شب میرم در رو قفل میکنم که نتونی بری! لبخند ِ غمناکی (!) زدم و گفتم : آخی! نازی!
بابام جنگید و جنگید از ناحیه ی پا به شدت مجروح شد ! ولی بعد از اینکه یه کم بهبودی پیدا کرد بازم میرفت... گفت براش 25 درصد جانبازی زدن! در حالیکه به خاطر شیمیایی بودنش درصدش خیلی بیشتر از اینا میشد! و اگه الان بودش 70 به بالا درصد داشت! یعنی حالش خیلی بد بود!
ولی نمی دونم چرا هیچ وقت نرفت بگه که شیمیایی هم هست و ...!
می گفت کارم برای خدا بوده و دوست ندارم دنبال کارای دنیاییش برم!!
گفتم بالاخره حق پدرت بوده و باید میرفت دنبالش! مامانت چی؟ بهش نمی گفت بره دنبال کارای جانبازیش؟
خندید و گفت : مامانم؟ مامانم مطیع بابام بود! و حاضر بود سختی ها رو تحمل کنه ولی چیزی به روی بابام نیاره!!
گفت:بعد از جنگ یکی از دائی هام که اسیر بود رو کشتند! و مامانم 6 ماه تموم مریض شد و افتاد توی بستر بیماری! و این بابام بود که با وجود دردهای خودش ازش پرستاری می کرد!
شبا نمازشب میخوند و زمان بیماری مامانم ما بچه ها رو بیدار می کرد و میگفت شماها دلتون پاکه بیایید با هم دعای توسل بخونیم! و ما هم دستای کوچولومون رو بالا می گرفتیم و ...
بی اختیار اشک هام سرازیر شدن البته خیلی بی سر وصدا!! سعی کردم خودمو کنترل کنم!
ادامه داد: وضعمون اصلا خوب نبود! ما تابستونا هممون کار می کردیم!! باورم نمی شد! گفتم حتی شما که دخترید؟ مگه چقدر به بابا حقوق میدادن؟ گفت صد و خورده ای!! با تعجب گفتم:!!! واقعا؟ آخه این که چیزی نمی شه!! گفت : برای همین بابام با اینکه وضعیت جسمیش خوب نبود چند جای دیگه هم کار می کرد ! گفت بابام وقتی سرما می خورد دیگه به سختی خوب می شد! و تنگی نفس و ...
تا اینکه یه روز تصادف کرد و به دلیل کمبود امکانات و درست رسیدگی نکردن و نهایتا تنگی نفس و شیمیایی بودنش رفت پیش خدا..!
اشکاشو پاک کرد و گفت: ولی من از حق بابام دفاع می کنم! نمی گذارم حقش رو پایمال کنن!
چند روز پیش رفتم پیش رئیس بنیاد و همینا رو براش گفتم و خواستم بیشتر بهمون رسیدگی کنن! ولی رئیس بنیاد با خونسردی گفت : نمیشه! و نهایتا گفت: دیگه این بی تدبیری پدر شما بوده!!
تا اینو شنیدم گریه م گرفت !
خندید و گفت نشستی اینجا گریه می کنی؟!!
گفتم: واقعا که!! مسئولای دلسوز جامعه ی ما رو ببین!!!!!! خداروشکر ما به وصیت پدرم عمل کردیم یکی مون که مهندس کامپیوتره و اون یکی مکانیک! خودمم مترجمی زبان! خدا بزرگه! جبران می کنیم...!![]()
...
و خیلی حرفای ناگفتنی ِ دیگه!
چی میتونستم بهش بگم جز اینکه: خدا صبرتون بده ! و توکلتون بر خدا باشه و ...!!
توی دل خودم گفتم: شهدا رفتید خوش به حالتون! ولی ...!!!
و اما به قول دوستان گفتنی پ.ن![]()
۱-این عکس پایینیه چه معنی میده؟!(به شدت درگیرم!!
)

۲-چرا بلاگفا اینطوری شده؟!!! باز که نمیشه! یه بار نوشتم نشد ! بی خیال شدم دوباره چند ساعت بعد هم همون وضعه!![]()
۳-![]()
ای وااای این مورد رو یادم نمیاد!!!!!!!
یعنی چرا؟!!اثر روزه که نیست اثر.....شاید باشه!![]()
۴- التماس دعا خیلی!

