تبليغاتX
زیبــــاتــریــن شکـــیـــب - حرفهای گفتنی یا ناگفتنی؟؟؟؟!!!!!!

 

 

 

زیبــــاتــریــن شکـــیـــب


حرفهای گفتنی یا ناگفتنی؟؟؟؟!!!!!!

یا لطیف

توی سفرمشهد با هم آشنا شده بودیم! دوسالی از من بزرگتر بود!
با اینکه اولین روز آشناییمون بود ولی خیلی صمیمی  و راحت بودیم انگار سالهاست رفیقیم!
گفت پدرش جانباز متوفی ست! خیلی متاثر شدم...
گفتم با شماها هم مثل فزرند شهیدا رفتار می کنن دیگه؟ نگاهی کرد و گفت: نه!!
زمان جنگ بابای من خونه مون رو که توی چهارباغ بود فروخت و ما رو فرستاد شهرستان که خیالش از جانب خانواده ش یه کم راحت باشه و خودش رفت جبهه...!
یادمه بابا که میخواست بره جبهه می گفتم بابا ایندفعه نمی گذارم بری! اصلا شب میرم در رو قفل میکنم که نتونی بری! لبخند ِ غمناکی (!) زدم و گفتم : آخی! نازی!
بابام جنگید و جنگید از ناحیه ی پا به شدت مجروح شد ! ولی بعد از اینکه یه کم بهبودی پیدا کرد بازم میرفت... گفت براش 25 درصد جانبازی زدن! در حالیکه به خاطر شیمیایی بودنش درصدش خیلی بیشتر از اینا میشد! و اگه الان بودش 70 به بالا درصد داشت! یعنی حالش خیلی بد بود!
ولی نمی دونم چرا هیچ وقت نرفت بگه که شیمیایی هم هست و ...!
می گفت کارم برای خدا بوده و دوست ندارم دنبال کارای دنیاییش برم!!
گفتم بالاخره حق پدرت بوده و باید میرفت دنبالش! مامانت چی؟ بهش نمی گفت بره دنبال کارای جانبازیش؟
خندید و گفت : مامانم؟ مامانم مطیع بابام بود! و حاضر بود سختی ها رو تحمل کنه ولی چیزی به روی بابام نیاره!!
گفت:بعد از جنگ یکی از دائی هام که اسیر بود رو کشتند! و مامانم 6 ماه تموم مریض شد و افتاد توی بستر بیماری! و این بابام بود که با وجود دردهای خودش ازش پرستاری می کرد!
شبا نمازشب میخوند و زمان بیماری مامانم ما بچه ها رو بیدار می کرد و میگفت شماها دلتون پاکه بیایید با هم دعای توسل بخونیم! و ما هم دستای کوچولومون رو بالا می گرفتیم و ...
بی اختیار اشک هام سرازیر شدن البته خیلی بی سر وصدا!! سعی کردم خودمو کنترل کنم!

 ادامه داد: وضعمون اصلا خوب نبود! ما تابستونا هممون کار می کردیم!! باورم نمی شد! گفتم حتی شما که دخترید؟ مگه چقدر به بابا حقوق میدادن؟ گفت صد و خورده ای!! با تعجب گفتم:!!! واقعا؟ آخه این که چیزی نمی شه!! گفت : برای همین بابام با اینکه وضعیت جسمیش خوب نبود چند جای دیگه هم کار می کرد ! گفت بابام وقتی سرما می خورد دیگه به سختی خوب می شد! و تنگی نفس و ...
تا اینکه یه روز تصادف کرد و به دلیل کمبود امکانات و درست رسیدگی نکردن و نهایتا تنگی نفس و شیمیایی بودنش رفت پیش خدا..!
اشکاشو پاک کرد و گفت: ولی من از حق بابام دفاع می کنم! نمی گذارم حقش رو پایمال کنن!
چند روز پیش رفتم پیش رئیس بنیاد و همینا رو براش گفتم و خواستم بیشتر بهمون رسیدگی کنن! ولی رئیس بنیاد با خونسردی گفت : نمیشه! و نهایتا گفت: دیگه این بی تدبیری پدر شما بوده!!
تا اینو شنیدم گریه م گرفت !

خندید و گفت نشستی اینجا گریه می کنی؟!!
گفتم: واقعا که!! مسئولای دلسوز جامعه ی ما رو ببین!!!!!! خداروشکر ما به وصیت پدرم عمل کردیم یکی مون که مهندس کامپیوتره و اون یکی مکانیک! خودمم مترجمی زبان! خدا بزرگه! جبران می کنیم...!
...
و خیلی حرفای ناگفتنی ِ دیگه!
چی میتونستم بهش بگم جز اینکه: خدا صبرتون بده ! و توکلتون بر خدا باشه و ...!!
توی دل خودم گفتم: شهدا رفتید خوش به حالتون! ولی ...!!!


و اما به قول دوستان گفتنی پ.ن

۱-این عکس پایینیه چه معنی میده؟!(به شدت درگیرم!!)

۲-چرا بلاگفا اینطوری شده؟!!! باز که نمیشه! یه بار نوشتم نشد ! بی خیال شدم دوباره چند ساعت بعد هم همون وضعه!

۳- ای وااای  این مورد رو یادم نمیاد!!!!!!! یعنی چرا؟!!اثر روزه که نیست اثر.....شاید باشه!

۴- التماس دعا خیلی!



به برادرم مسيح


ثبت نام در اولین لینک باکس مذهبی