از اوایل محرم خیلی حرف برای گفتن داشتم اما عوامل مختلف دست به دست داد و هر بار این آپ کردن ِ وبلاگ عقب افتاد!من از روی وبلاگم هم شرمندم!! ![]()
یک روز مونده به محرم...
وسط ظهر بود!سر خیابون ایستاده بودم و اصلا هیچ وسیله ای نبود! دیگه داشتم کلافه می شدم
که یه تاکسی ِ کرمی رنگ توجه منو به خودش جلب کرد!
یه پرچم مشکی کوچیک که فکر می کنم روش نوشته شده بودیا اباعبدالله الحسین (ع) به آنتنش وصل کرده بود!
پشت ِ شیشه ی ماشینش هم بزرگ با رنگ سفید نوشته بود:یا اباعبدالله الحسین (ع)
و کاپوتش رو هم کلا مشکی کرده بود و روش نوشته بود ارباب خوبم حسین...!
و خودش هم لباس ِ مشکی بر تن داشت!
صدای روضه توی ماشینش پیچیده بود ...
خسته بودم بیرون رو نگاه می کردم و به روضه ای که پخش می شد گوش می کردم...
که یکدفعه با صدای بوق و ترمز و نهایتا چند فحش رکیک(!) از راننده به خودم اومدم!!!
باورم نمی شد این راننده که این قدر ظاهراً ارادت به اهلبیت و امام حسین (ع) داشت با کوچکترین برخوردی حرفهای زشت رو نثار طرف کنه!! خیلی متاسف شدم...
مرام و اخلاق اهلبیت این نیست! کاش فقط ظاهر کار رو حفظ نمی کردیم!!
کاش همراه با ظاهری که در محرم به خودمون میدیم اخلاق حسینی رو هم پیاده کنیم!
اخلاق حسینی...رفتار حسینی....زندگی حسینی
چرا خاطره ی بد؟!؟
مجلس امام حسین
کودک:مامان،من خسته شدم!
مادر:-نگاه-
کودک کمی وول می خورد و باز بر می گردد سراغ مامان!
مادر:بشین دیگه!
کودک ورجه وورجه می کند و کمی به سخنران نگاه می کند و یکی از کلمه هایی که سخنران گفته است را از مادر می پرسد!
کودک:مامانی، عطش یعنی چه؟
مادربا کلافگی!!: یعنی تشنگی!
کودک:مامان چرا باید بیایم روضه؟من خسته شدم! مامان من حوصله م سر رفته
مامان
مادر:اَه! ببین چقدر نِق می زنی! اینقدر حرف نزن! دوباره اومدیم روضه و تو شروع کردی؟ساکت باش دیگه!
کودک با حالت ِ ناراحتی:خب تو محلم نمی گذاری!جوابمو نمیدی!
مادر:-نگاه ِ بد!!-
کودک هی نق نق میکند و حوصله اش سر رفته است! مادر هم بد تر از او!!کم مانده بود او را بزند!!!
نهایتا کودک با مادر قهر می کند و ساکت می شود!!
چرا در ذهن کودکان، خاطره ی بد از روضه و مجالس امام حسین باقی بگذاریم؟؟؟
من خیلی امام حسین رو دوست دارم
دهه ی اول محرم ، تلویزیون در حالیکه صحنه هایی از کربلا نشون میداد و روضه ی جانسوزی پخش می شد!
شمیم:بابا دوباره می خوای گریه کنی؟
بابا:بغضش رو فرو میده و میگه نه عزیزم!
شمیم سراغ مامان میره و سوالاتش رو شروع میکنه!
مامان امام حسین کیه؟
_امام حسین یه آدم ِ خوب بوده که آدم بدا کشتنش ، شهیدش کردن
یه دختر کوچولو داشته اسمش رقیه بوده! یه علی اصغر داشته...
-رقیه مثل من بوده؟
_آره عزیزم! مثل تو! اندازه ی تو بوده!
-علی اصغر چِقدی بوده؟
علی اصغر خیلی کوچولو بوده! شیش ماهش بوده_
یه تیر بهش زدن خورد به گلوش و شهید شد!
معلوم بود حجم زیادی از سوالات توی ذهنش هست! اما نمی تونست تفکیک کنه ! ناراحت شده بود!
ساعاتی بعد:
کجا میریم؟
میریم روضه!_
روضه چیه؟-
_یه جاییه که از امام حسین گفته میشه !از امام حسین، از یاراش ...!
_همون که شهیدش کردن؟
_آره عزیزم!
شمیم منتظر بود ادامه دهم! گفتم:
_یه داداش داشته که اسمش ابالفضل بوده
با ناامیدی گفت: اونم شهیدش کردن؟
_اون رو هم شهید کردن...
-آدم بدا چرا کشتنش؟
_رفته بوده برا علی اصغر کوچولو و بچه ها آب بیاره
-همون علی اصغر کوچولو که گلوش اوخ شد؟
_آره عزیزم!
-مامان توی روضه چیکار می کنیم؟
_باید صحبت هارو گوش کنیم، برای امام حسین گریه کنیم..!
-چرا گریه کنیم؟
_آخه هر کی برا امام حسین گریه کنه خدا خیلی دوستش داره!
-مامان تو هم گریه میکنی؟
_آره عزیز دلم
-چطوری؟
_اینطوری ...!اَ اَ اَ ...D:
_امام حسین خیلی بچه ها را دوست داره
رفت توی حس و گفت :
من خیلی امام حسین رو دوست دارم
چقدر خوبه با زبان ِ خوش و کودکانه، وقایع کربلا و امام حسین و یارانش رو برای کودکان جا بیندازیم!

