یا لطیف
خواستم از حضرت ابالفضل بنویسم دیدم اگر بخوام زندگیشون رو بیارم تکراریه...زیاد توی وب سایت ها پیدا می شه! برای همین یکی از مطالبی که به نظرم بهترین و جامع ترینش بود رو توی یک فایل گذاشتم که هر کس مایله می تونه دانلودش کنه
در ادامه هم از کتاب های مختلف مطالبی رو که کمتر گفته میشه رو با کمی تخلیص و البته بدون تصرف
میارم!
تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست ؟
در جوابم اینچنین گفت وگریست.
لیلی و مجنون فقط افسانه است.
عشق تنها کار عباس علیست.
توی کتاب "رمز و راز کربلا" خوندم :
هر دو فرزند قمر بنی هاشم یعنی "محمد" و "عبدالله" در کربلا بودند!حضرت ابالفضل هردوی آنها را به میدان نبرد فرستادند و آنها هم رفتند و شهید شدند!در مقاتل یک جمله هم پیدا نمی کنیم که حضرت ابالفضل در مورد فرزندانش گفته باشد! یا این که به بالین آنها رفته باشد!زیرا حضرت می گوید:
اگر من بروم شاید برادرم خجالت بکشد...
در مورد برادرهایش یعنی "عبدالله" و "جعفر" و "عثمان" نیز همین طور...
قمر بنی هاشم قهرمانی بی نظیر است و اگر به صحنه ی نبرد برود یک نفررا باقی نمی گذارد ولی می بیند مولایش دوست ندارد او بجنگد و به او می گوید:ماموریت تو جنگیدن نیست باید حالت تدافعی بگیری!
حضرت نیز ایثار کرد و به فرمان مولایش کنار آب آمد و آب را تا نزدیک لب هایش آورد ولی آب بر روی آب ریخت و خطاب به خودش گفت:
یا نَفس مِن بَعدِ الحُسین هونی تَالله ما هذا فِعال دینی
ای نفس مولایت حسین و بچه ها تشنه هستند.به خدا قسم این عمل دینی من نیست و این کار را نمی کنم!
در مورد وفای حضرت عباس اون موقعی که شمر امان نامه ی دوم را آورد حضرت عباس در جوابش گفت:"دست هایت برید باد و خدا امان نامه ی تو را لعنت کند ای دشمن خدا! آیا از ما می خواهی آقایمان و مولا و سرورمان را رها کنیم و تنهایش بگذاریم و بیاییم شما را مدد و یاری بکنیم؟؟!"
**********
توی کتاب "سیاحت شرق" مرحوم آقا نجفی قوچانی خاطره ای رو تعریف می کنند که نشون می ده هنوز هم وفای عباس نسبت به مولایش حسین (ع) ادامه داره...چقدر من لذت بردم از خوندنش...
ایشون می گویند:
از نجف برای زیارت امام حسین (ع) به سمت کربلا حرکت کردم.نزدیک کربلا که رسیدم دیدم تشنگی بر من غالب شده است.دوان دوان آمدم تا خود را به آب برسانم .یک مرتبه چشمم به گنبد و بارگاه امام حسین (ع) افتاد و چنان شور و نشاطی وجودم را فراگرفت که تشنگی فراموشم شد...آمدم و با گریه و سوز و گداز در صحن امام حسین (ع) نشستم.دیدم ساعت صحن شروع به زدن کرد.
در عالم مکاشفه خواستم بفهمم چه می گوید.شنیدم ده مرتبه با صدای ظریف و لطیفی می گوید:
"هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی؟" آیا کسی هست مرا یاری کند؟
با خود گفتم:ببینم چه کسی به این درخواست جواب می دهد.ناگهان دیدم ساعت حرم حضرت ابالفضل (ع)شروع به زدن کرد.گوش دادم دیدم ده مرتبه گفت:
"لَبّیک لَبّیک" یعنی حسین جان من اجابتت می کنم...
**********

توی کتاب "سحاب رحمت" نوشته بود:
حضرت علی (ع) در شب شهادتشان به حضرت ابالفضل فرمودند: عباسم آیا می دانی فلسفه ی ازدواج من با مادرت چه بود؟ علتش این بود که فرزند شجاعی برای من بیاورد تا از حسینم در کربلا دفاع کند!
قمر بنی هاشم نیز فرمود:
چشم پدر جان! با همه ی وجود از امام حسین (ع) دفاع می کنم
**********
توی کتاب "خصائص العباسیه" نوشته:
حضرت ابالفضل در جنگ صفین سیزده سال بیشتر ندارد و نقابی بر چهره زده بود و جنگ درخشانی میکرد.
معاویه به ابی شعثاء گفت:به جنگ این قهرمان برو!
ابی شعثاء گفت: تو داری به من اهانت می کنی!! من به جنگ این نوجوان بروم؟؟
من با هزار نفر برابری می کنم.بچه هایم کفایت او را می کنند و یکی یکی بچه هایش را فرستاد تا هفت بچه اش کشته شدند! ابی شعثاء گفت:خودم می روم و داغش را به دل پدر و مادرش می گذارم! به میدان امد و حضرت ضربتی به او وارد کرد و از پای در آمد!
دراین هنگام حضرت علی (ع) برای این که دشمن او را چشم نزند فرمود:برگرد...!
**********
و در پایان:
السلامُ عَلَیکَ اَیُهَاالعَبدُ الصّالِحٍُ المُطیعُ للهِ ولِرسولهِ ولامیرَالمؤمنین وَالحَسَنِ وَ الحُسینِ صَلی الله عَلَیهِم وسَلم..
سلام بر تو ای بنده شایسته حق ومطیع خداوند ،وکسی که از رسول خدا وامیرالمومنین وامام حسن وامام حسین (ع) اطاعت نمودی ...
به گونه ي
ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و
پيمان برادريت
با جبل
نور
چون آيه هاي
جهاد
محكم
تو آن راز رشيدی
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده
بريده
افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بُهت كودكانه ي حرم
طولاني شد
تو
آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر
لبت آورد
و در كنار درك تو
كوه از كمر شكست
سيد حسن حسيني، گنجشک و جبرییل
بعضی از شعرا اونقدر زیبا هستن و به دل آدم مینشینن که با بارها خوندن هم تکراری نمی شن...![]()
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
"فاضل نظری"
التماس دعا

