آخر ِ سال با میزبانی ِ شهدا...
یا لطیف
دارد تمام می شود! هشتاد و شش هم با تمام خاطراتش می رود...
عُمر است که می رود...چقدر زود...
اصلا دلم نمی خواهد این سال تمام شود! هر چند نمی شود! نمی شود زمان را نگه داشت!
ظاهرا تمام می شود! اما خاطره اش برای من تمام نمی شود!! عشق است دیگر! فراموش شدنی نیست! بر دل حک شده!
مثل کسی که جاده ای طولانی را پیموده است ، سرش را بر می گرداند و به جاده ای که پیموده است نگاه می کند! لحظاتی چشمانم را می بندم و به خاطرات ِ هشتاد و شش فکر می کنم...
هر چه فکر می کنم ، سفر ِ کربلا نمایان می شود!! کربلا! بین الحرمین....
دلتنگی ، نه؟
...
مریم ، تماس می گیرد! پولت رو ریختی به حساب؟
-نه! شاید نیام! خسته م!
-دلیلش را جویا می شود:
یکیَش این است که دلبستگی ها و وابستگی هایم زیاد شده...سعی دارم کَمشان کنم!باید تنبیه کنم خودم را! به یاری خدا!
( ناراحتی اش را حس می کنم !خودم هم ناراحتم ها! )
-بگذار باز هم فکرهام رو بکنم ، خبرت می کنم!
اس ام اسی از عزیزی که شِشُم فروردین عازم کربلاست ،می رسد!!
سلام کبلایی!
خواب دیدم ، تو هم میخوای بری کربلا!!
التماس دعا
بغض می کنم! نمی گذارم بترکد!
حرم زیبای حسین (ع) و ابالفضل (ع) جلوی چشمانم هستند...
چشمانم ، بی اختیار دارند التماسشان می کنند!! این را به آن قسم می دهند و ...!
معطل نمی کنم! می گویم بگذار اصلا به زور هم که شده خواب ِ رفیقم را تعبیر کنم!!
بادا باد...دل است دیگر!
پول را به حساب می ریزم! و با مریم تماس می گیرم!
-پول رو ریختم به حساب!
...
شب ِ رفتن به سفر، با سمانه تماس می گیرم! او عازم کربلای حسینی است و من عازم کریلای خمینی!
صحبت ها می شود بین ما! دیوانه می شوم...طلب مغفرت زیر قبّه یادت نرود...
راهی می شوم!
اول به پا بوس ِ خانم حضرت معصومه می رویم! کسب ِ اجازه می کنیم و راهی ِ کربلا می شویم!
خاک است اینجا! خاک...
با دل ِ آدم بازی می کند! وصف ناشدنیست!
چندین بار آمده ام و بازدید کرده ام! اما قدیمی نمی شود! یک بار، دو بار هم ندارد!
این بار ، ننوشتم! هیچی !نه خاطره ای ، نه عکسی ...هیچ!
این بار، دلم را با تمام خاطرات و صحنه ها گرفتند! این بار بی دلَم می کنند و می گویند برو!
دو کوهه پیاده مان می کنند!
دو کوهه..نگاه های توی عکس هایِ شهید همت و حاج احمد متوسلیان ، بهِمان خوش آمد می گویند!
شرهانی ست اینجا!
باد می وزد....خاک روی چادرهامان را می گیرد!
خاک نیست اینها!
گوشت و پوست و خون ِ شهداست!
دارند خوش آمد می گویند بِهِمان! میزبان چند جا به دیدار میهمان می آید! یکی استقبال و یکی بدرقه!
حسی عجیب است! متفاوت با دفعات قبل...
می گویند تا دیروز ، شهید تازه تفحص شده داشتیم ...
توی دلم ، خطاب به خودم می گوبم: اَی بی لیاقت...! شهدا ... باشَد...
به پادگان می رویم!
بِهِمان می گویند اینجا سی شهید تفحص شده هست!
در دلم می گویم: شهدا! دمِتون گرم! بابا شما آخرش منو مرام کش می کنید...
خیلی شرمنده می شوم... به ساعت نکشید که جوابم را دادند!
با شهدا ، عشق بازی ها می کنیم...
التماس دعا بهِشان می گوییم ...آخر امشب همراه ِ مادرشان فاطمه ی زهرا سلام الله علیها عازم کربلا یند...
می گویند ، غروب می خواهیم شلمچه باشیم!
اما وظیفه ی شرعی ، ملیِّمان این مهم را لغو کرد! مهر ِ انتخاباتی ِ خرمشهر می خورد توی شناسنامه هامان!
شب است! شلمچه است اینجا!!
تا به حال ، شب را در شلمچه نبوده ام!!
شلوغ است!
کاروانی از پسرها را میبینیم ، روی خاک افتاده اند و از خود بی خود شده اند! واقعا عاشق شده اند...
زار می زنند...همه را منقلب کرده اند!!
صاحب الزمان (عج) را صدا می زنند!
.
.
.
چندین روز ِ بعد خبر ِ تصادف و کشته شدنشان را می شنویم...
یا لطیف
دارد تمام می شود! هشتاد و شش هم با تمام خاطراتش می رود...
عُمر است که می رود...چقدر زود...
اصلا دلم نمی خواهد این سال تمام شود! هر چند نمی شود! نمی شود زمان را نگه داشت!
ظاهرا تمام می شود! اما خاطره اش برای من تمام نمی شود!! عشق است دیگر! فراموش شدنی نیست! بر دل حک شده!
مثل کسی که جاده ای طولانی را پیموده است ، سرش را بر می گرداند و به جاده ای که پیموده است نگاه می کند! لحظاتی چشمانم را می بندم و به خاطرات ِ هشتاد و شش فکر می کنم...
هر چه فکر می کنم ، سفر ِ کربلا نمایان می شود!! کربلا! بین الحرمین....
دلتنگی ، نه؟
...
مریم ، تماس می گیرد! پولت رو ریختی به حساب؟
-نه! شاید نیام! خسته م!
-دلیلش را جویا می شود:
یکیَش این است که دلبستگی ها و وابستگی هایم زیاد شده...سعی دارم کَمشان کنم!باید تنبیه کنم خودم را! به یاری خدا!
( ناراحتی اش را حس می کنم !خودم هم ناراحتم ها! )
-بگذار باز هم فکرهام رو بکنم ، خبرت می کنم!
اس ام اسی از عزیزی که شِشُم فروردین عازم کربلاست ،می رسد!!
سلام کبلایی!
خواب دیدم ، تو هم میخوای بری کربلا!!
التماس دعا
بغض می کنم! نمی گذارم بترکد!
حرم زیبای حسین (ع) و ابالفضل (ع) جلوی چشمانم هستند...
چشمانم ، بی اختیار دارند التماسشان می کنند!! این را به آن قسم می دهند و ...!
معطل نمی کنم! می گویم بگذار اصلا به زور هم که شده خواب ِ رفیقم را تعبیر کنم!!
بادا باد...دل است دیگر!
پول را به حساب می ریزم! و با مریم تماس می گیرم!
-پول رو ریختم به حساب!
...
شب ِ رفتن به سفر، با سمانه تماس می گیرم! او عازم کربلای حسینی است و من عازم کریلای خمینی!
صحبت ها می شود بین ما! دیوانه می شوم...طلب مغفرت زیر قبّه یادت نرود...
راهی می شوم!
اول به پا بوس ِ خانم حضرت معصومه می رویم! کسب ِ اجازه می کنیم و راهی ِ کربلا می شویم!
خاک است اینجا! خاک...
با دل ِ آدم بازی می کند! وصف ناشدنیست!
چندین بار آمده ام و بازدید کرده ام! اما قدیمی نمی شود! یک بار، دو بار هم ندارد!
این بار ، ننوشتم! هیچی !نه خاطره ای ، نه عکسی ...هیچ!
این بار، دلم را با تمام خاطرات و صحنه ها گرفتند! این بار بی دلَم می کنند و می گویند برو!
دو کوهه پیاده مان می کنند!
دو کوهه..نگاه های توی عکس هایِ شهید همت و حاج احمد متوسلیان ، بهِمان خوش آمد می گویند!
شرهانی ست اینجا!
باد می وزد....خاک روی چادرهامان را می گیرد!
خاک نیست اینها!
گوشت و پوست و خون ِ شهداست!
دارند خوش آمد می گویند بِهِمان! میزبان چند جا به دیدار میهمان می آید! یکی استقبال و یکی بدرقه!
حسی عجیب است! متفاوت با دفعات قبل...
می گویند تا دیروز ، شهید تازه تفحص شده داشتیم ...
توی دلم ، خطاب به خودم می گوبم: اَی بی لیاقت...! شهدا ... باشَد...
به پادگان می رویم!
بِهِمان می گویند اینجا سی شهید تفحص شده هست!
در دلم می گویم: شهدا! دمِتون گرم! بابا شما آخرش منو مرام کش می کنید...
خیلی شرمنده می شوم... به ساعت نکشید که جوابم را دادند!
با شهدا ، عشق بازی ها می کنیم...
التماس دعا بهِشان می گوییم ...آخر امشب همراه ِ مادرشان فاطمه ی زهرا سلام الله علیها عازم کربلا یند...
می گویند ، غروب می خواهیم شلمچه باشیم!
اما وظیفه ی شرعی ، ملیِّمان این مهم را لغو کرد! مهر ِ انتخاباتی ِ خرمشهر می خورد توی شناسنامه هامان!
شب است! شلمچه است اینجا!!
تا به حال ، شب را در شلمچه نبوده ام!!
شلوغ است!
کاروانی از پسرها را میبینیم ، روی خاک افتاده اند و از خود بی خود شده اند! واقعا عاشق شده اند...
زار می زنند...همه را منقلب کرده اند!!
صاحب الزمان (عج) را صدا می زنند!
.
.
.
چندین روز ِ بعد خبر ِ تصادف و کشته شدنشان را می شنویم...
شدند مصداق ِ این سخن شهید باکری:
پاکم ساز....خاکم ساز....
پاکم ساز....خاکم ساز....
به حال ِ خودم افسوس ها می خورم...

پ.ن:
1- اگر عمری و حوصله ای بود ادامه دارد...
2- سال ِ خوب و پر برکتی برای همگی آرزومندم ، عیدتون مبارک
3- التماس نمی کنم که دعایم کنید...اگر یادتان بود و دلتان خواست ، در لحظات معنوی حقیر رو هم دعا بفرمایید...
4 به قول شهید آوینی :
زمان بادی است که می وزد هم هست هم نیست . آن که ریشه در خاک استوار دارند را از طوفان هراسی نیست . جنگ می آمد تا مردان مرد را بیازماید . جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه ای به کربلا باز شود .

