یا لطیف
یادم هست توی دبیرستان، یکی از همکلاسی هایم ، فکر می کرد خیلی حالیَش است! به این و آن تذکر می داد و هِی دور بر میداشت!که چرا شماها اینطورید و این کار را می کنید و ...
اصلا انگار به دنیا آمده بود که عیب و ایراد این آن را بگیرد!!
نمی دانم ، چرا خودش را نمی دید؟!! فکر کنم از بس مشغول ور رفتن و پیله کردن به مردم بود، اصلا وقتی نمی ماند، که بخواهد خودش را هم ببیند!!
همَش باهاش حرف داشتم!
یادمه آخرین بار که یکی از دوستانم را در جمع ضایع کرده بود، بهش گفتم اگر خیلی ادعای مومنی ات می شود، اول برو یه نگاهی به شرایط امر به معروف و نهی از منکر بینداز ...!
نمی دانم چه چیز نصیبت می شود که این و آن را کِنِف کنی؟! می خواهی چه چیز را ثابت کنی ؟
اگر به اسم دین و اسلام این طور رفتار نمی کردی، اینقدر باهات بحث نمی کردم! اما تو داری چهره ی اسلام را خراب می کنی! چرا نمی فهمی؟
چرا وقتی فلانی موهایش بیرون است، توی جمع دست می کنی توی فُکُل هاش (!) و موهاش رو به هم می ریزی، که بگویی چرا موهایت بیرون است؟!!
چرا از چادری ها ، از مومن ها، خاطره ی بد در ذهن بچه ها می گذاری؟ درست است کسی تو را این طور در جمع ضایع کند؟
واقعاً ، خودت این حرف هایی را که می زنی به همشون عمل می کنی؟ اگر به خودت مغرور شوی، زمین می خوری!
از کجا معلوم بعد ها کسی پیدا نشود و تو را کنف نکند؟؟ میخواهی همین الان بگم چند تا از کارهایی که به این و آن می گویی ولی خودت عمل نمی کنی؟
دست بردار!
سعی کن، آدم ها را طوری ببینی و باهاشون حرف بزنی و ازشون انتقاد کنی که دوست داری با تو رفتار کنند...
بهِش برخورد! ولی گذشت اون روزها...
چند وقت پیش اتفاقی توی خیابون دیدمش!خودش را به اون راه زد که مرا نمی شناسد!
اما چه می دیدم؟!؟
کسی که اونقدر ادعای مومنی داشت، امروز حتی دست از حجابش برداشته بود...و با بدترین وضع، توی جامعه دیده می شد...
ویرایش نومه!!
(زین پس به جای واژه ی "پی نوشت" از واژه ی "توی پرانتز " استفاده خواهم نمود!
)
پ.ن!===>>> توی پرانتز:
۱-مورد دیگه اینکه: دبیر ِ دینی ِ اول دبیرستانمان بد اخلاق بود! و خیلی هم به بدحجاب های کلاس و بچه های ِ خلاف ِ کلاس تذکر می داد!هر جلسه که باهاش کلاس داشتیم ، با بدحجاب های کلاس دعوا می کرد!تازه به پدر و مادرشان هم بد و بیراه می گفت!! که بلد نیستند تربیتتان کنند و این حرف ها! تابستون، توی یه کلاس ِ آموزشی بدون اینکه بخواهم با دخترش هم گروه شدم!مانتویی بود و بد حجاب! قیافه اش خیلی شبیه ِ مادرش بود اما شک داشتم!یک بار که مادرش آمده بود دنبالش، شک کردم که این همان معلم ِ ما بود یا نه؟ تا اینکه وقتی ازش پرسیدم، گفت مادرم معلم ِ دینی فلان دبیرستان است! فامیلش را که گفت، مطمئن شدم! خیلی دلم می خواست ، حرف های اون روزهایش را که به پدر و مادر ِ بچه ها می زد به خودش بزنم!اما...
۲-این ضرب المثل "چاه مکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی" عجب ضرب المثل ِ جالبی ست!
۳-به قول ِ استاد مُخبر:به ما فرموده اند : خوش به حال آن كسي كه پرداختن به عيوب خودش او را از پرداختن به عيوب ديگران فارغ كرده است.
خدا عاقبتمان را بخیر کند!
التماس دعا
