بسم رب المهدی (عج)
دلم می خواست روزی روی بادبادکم بنویسم : مهدی جان! دوستتان دارم بیشتر از هر کس
!آن وقت نخ بادبادکم را دور قرص خورشید گره بزنم تا هر کجا که خورشید می رود بادبادکم را همراه خود ببرد تا همه مردم دنیا بدانند من چقدر شما را دوستت دارم
.دلم می خواست شبی ماه را از آسمان به اتاقم بیاورم . چیزی را روی آن بنویسم
.دوباره آن را به جای خود باز گردانم تا وقتی ماهیها قصه گم شدن و پیدا شدن چراغ آسمان ها را برای صدف ها می گویند به آن ها خبر دهند ماه در حالی پیدا شد که روی آن نوشته شده بود : مهدی جان ! دوستتان دارم بیشتر از هر کس
!دلم می خواست روزی سر بر زمین بگذارم و آهسته از رازم با او سخن بگویم تا آن که از چشمه اشک های زمین جویباری روان گردد و هر گاه که شما از کنار آن می گذرید داستان مرا از عطر بنفشه های خودرو بشوید
.دلم می خواست حرف هایم را بر روی بال های رنگین پروانه ها بنویسم تا وقتی گرد شما پرواز می کنند شما را از آن با خبر سازند...
مهدی جان دوستتان دارم...![]()


